خرید بک لینک
جوری نیست که بشه راجع بهش نوشت. بارها گفته و توافق شده که هیچکس نمیتونست-و نمیتونه- سکسیتر از کوئنِ عزیز توی Take this waltz بگه I want you, I want you, I want you. بارها گفته شده هیچوقت شعری به قشنگی Hallelujah نوشته نمیشه. اقلن دو بار گفته بودم که اگه کوئن بمیره من دو سال از زندگی انصراف میدم. خب، شاید اینو دیگه غلو کردهبودم اما امروز وقتی جلوی پلاکِ هفت وایستاده بودم و توی سکون و سکوت صبح جمعه غرق شده بودم و لرزش ربهکا رو احساس کردم و برداشتمش و دیدم که مُژ اساماس داده که:"کوئن مرد حنا"، زیر آفتابی که به با پاییز مغایرت داشت، یه چیزی توی دلم لرزید؛ بیشتر از اون چیزی که از خورشید برمیاومد گرمم شد و گر گرفتم و دیگه حرفای خانومی که داشت راجع به روابط پیچیده خانوادگیشون توضیح میدادو درست نشنیدم. آقای عزیزِ عزیز؛ دلمون برات تنگ میشه، دلمون برات خیلی خیلی تنگ میشه. Rest in peace legend.

برچسب: and it's not so bad,and it's not even my birthday lyrics,and it's not even my birthday, نویسنده: نیکان اکبری تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 1:00

- Look, if you had one shot, or one opportunity, to cease everything you've ever wanted, in one moment, would you capture it? Or would you just let it slip? - Prefer to decide when I'm in the situation - At first you say yourself Okay, why wouldn't I capture it? But When you really think about it, your heart slips.. When you get there, you really can't say..

برچسب: people do nothing, نویسنده: نیکان اکبری تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 1:00

The boy sits in a field tall grass above his head, and he's thinking of the path that his ancestors did tread and as he's dreaming of the future a mist does descend, and he wonders if this is the begiing or this is the end. And out of the mist a tall creature does appear, his eyes wide and friendly, his face full of years, he says "We're going on a jouey in my hot air balloon, and the time is now so we must get going soon". They flew over the houses and the streets they use to know, over trains going fast and people going slow, there were snow on the mountains and boats on the sea, and there were lovers in the forest carving their names into a tree. The boys says "Where are we going? Where are we going to? I'm scared of the future and I'm mildly scared of you" The creature looked down and said "Don't be scared of the unknown, we're going to a place in which I have grown." With a sudden gush of wind the balloon fell from the sky, and the boy shut his eyes and hoped he wouldn't die,

برچسب: جریان پسر و حلقه, نویسنده: نیکان اکبری تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 1:00

چرا انقدر با کلمهها سختم؟ نمیتونم حرف بزنم.. فکرام حتا تو ذهن خودمم به کلمه نزدیک نمیشن چه برسه خارج از اون. عملن باید یه زبان بهتر واسه ارتباط برقرار کردن.. نه، برای خالی کردن افکار و احساسات پیدا کنم. زبان خالی از کلمات؛ یعنی پیدا که کردم.. باید به حد اعلا برسونمش که از کلمات بینیاز بشم. و تا وقتی که به حد اعلا برسونمش یا حرف نمیزنم، یا وختی حرف میزنم که کلمات مناسبشو کاملن از قبل پیدا کرده باشم. میدونی.. خیانتکارن کلمات. پینوشت 1: کاری که «کوکی» کرده بود، کاملن قابل درک بود، ولی نمیشد آن را به کسی گفت، قابل بیان با کلمات نبود. کلمات، همانطور که یکهو ظاهر میشوند، دروغ میگویند. خداحافظ گاری کوپر - رومن گاری پینوشت 2: این غریبه ها، معمولن از یادگیری زبان پرهیز میکردند. میترسیدند مبادا در دامهای کلمات گرفتار شوند و کلماتی که تعلق به دیگران دارد، به عنوان نوعی میراث بر سرشان آوار شود. آدم به زبان دیگران حرف بزند که چه؟ این کلمات چه ربطی به شما دارد؟ هیچچیزش مال شما نیست. کلمات سکه های تقلبیاند که به شما میاندازند. هیچچیزی در آنها پیدا نمیکنید که

برچسب: چرا ارتباط برقرار می کنیم,چرا به برقراری ارتباط نیازمندیم,چرا با دیگران ارتباط برقرار میکنیم؟, نویسنده: نیکان اکبری تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 1:00

میگفت غمانگیزتر از اینایی که ساعت نُه شب خدافظی میکنن برن بخابن نیست. میگفت خیابونای شب خوشحالترن. تنهاترن. نور چراغ ماشینا چند لحظه روشنشون میکنه، سایههای درختا، ساختمونا، به اندازهی تمام خیابون کِش میآن؛ ماشینا رد میشن و خیابون دوباره فرو میره توی تاریکی محض. حتا تابلوهای نئون هم بلد نیستن تنهاییش رو از بین ببرن. سعیشون رو میکنن؛ که «هِی، بیا معاشرت کنیم.»؛ جواب نمیده ولی. تو شب آدم میتونه تو سایهها قایم شه، تو سایهها وبدون اینکه کسی بفهمه زندگی کنه. میگفت اصلِ یه شبانه روز، شبه. میگفتیم شب چه ربطی به خاب داره! میگفتم من آدمِ شبم، آدم یازده به بعد. جمشید میگفت تو شب یه کارایی هست که تو روز نیست؛ مثلن دیدار یار. شب بهتره، صمیمیه. در عین حال یه فرصتی ام هست واسه نخابیدن. روز شما مهمونی رفتی؟ دیدی چه غمی هست تو روز؟ ظهر که انار نمیخورن. زیاد گفته بودیم در مدح شب؛ زیاد میگیم. در کنار همه اینا اما، میگفت یه چیز خطرناکی هست تو شب. مامان تِدم میگفت .Nothing good ever happens after 2 A.M. امروز غروب که نشسته بودم تو فضای بزرگ و سقفبلند و سولهمانند و نه چندان

برچسب: یا رب تو کلید صبح در چاه انداز,يارب تو كليد صبح در چاه انداز,یارب تو کلید صبح و در چاه انداز, نویسنده: نیکان اکبری تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 1:00

- و تو تنها یا حداقل اولین آدمی هستی که وقتی دلگرفتهگی بهم فشار میآره دلم میخاد باهاش حرف بزنم - شاید خودت فهمیده باشی منم خیلی شدید دلم گرفتهس این وقتا! واسه تو فایدهای داره؟ - بلی بلی! کاملن احساس امنیت میکنم. اگه واسه تو تاثیری نداره به همین فک کن که چه آرامشی واسه من میسازی، همینم خوبه دیگه! - دیوونه به نظرت اگه چیزی تاثیر نداشته باشه آدم تکرارش میکنه؟! - تو خوبی، تو ماهی، فدات بشم الاهی - تو ماهتری،تو ماهی.. ماه، ماه نقرهای کامل!

برچسب: and the moon and the stars and the world,and the moon be still as bright,and the moon, نویسنده: نیکان اکبری تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 1:00

نمیتونم تصمیم بگیرم که این غربت و دوری از خونهست، یا تنها موندنه، یا سرما، یا اضطراب یا تاثیر آهنگا یا تاثیر پاییز یا چی.. فقط احساس بدی دارم. احساس خیلی بدی دارم. پینوشت 1: شاید این فقط در حال حاضر نداشتنِ کسی که بهش بگم چه احساسی دارمـه. پینوشت 2: یا شاید فقط احساس خیییلی خوبی دارم، و یادم رفته احساس خیییلی خوبی داشتن چهجوریه؛ چون خیلی وقته که احساس خیییلی خوبی نداشتم. مثل وقتی که یه چیز خیلی یخ میخوره به پوست آدم و آدم تو لحظهی اول احساس میکنه یه چیز خیلی داغ خورده به پوستش! مضحکه. این پاییز -تکرار میکنم- یه پلی لیستِ fuckin' awesome دارم -جوری که تو تمامِ مدت گوش دادنش یه بارم حتا یه ذره، متمایل نمیشی که بزنی آهنگ بعدی-؛ و تازگی دوتا از آدمای دوستداشتنی زندگیمو بعد مدتها که دلتنگشون بودم دیدهم؛ و تازگی یه کار مسخره که علارغم مسخره بودنش، درآمد نسبتن خوبی ازش خاهم داشت رو تموم کردم؛ و در حال حاضر هیچ امتحانی ندارم که لازم باشه بهخاطرش درس بخونم؛ و باز دوباره به تعطیلات عظیمم برگشتهم؛ و امشب قیافهمو دوست دارم، و ساعت هشت و پنجاه و نه دقیقهی

برچسب: a little ways down the road,a little ways down the road song,a little ways down the road how i met your mother song, نویسنده: نیکان اکبری تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 1:00

لباسای زمستونیم تلنبار شدن رو جعبه حصیریای که عادت کردیم صداش کنیم "صندوقچه" از اول؛ جمعشون نمیکنم چون لباسای زمستونی خیلی جا میگیرن و هرچند طبیعتن به یه جایی تعلق داشتهن قبل از این زمستون/پاییز، ولی وقتی از جاشون بیرون بیان واقعن دیگه انگار نمیشه جاشون داد هیچ جایی، مگه آخر زمستون اونم به اجبار. اون شلوار و سویشرت سبز دیوونهای که اون موقعی که بهم دادنشون فک میکردم رنگشون غیرقابلتحمله ولی بعدها خودمو در حالی پیدا کردم که عاشق این رنگ شدهبودم و اسم گذاشتم براش و همه اطرافیانمو وادار کردم که با این اسم به رسمیت بشناسنش هم، هست بین لباسا. همون که تو اردوی رشت سال هشتاد و نه بهمون دادن و شماره پیراهن هر کدوممونو نوشتن رو اتیکت پشت لباس که قاطی نکنیم لباسامونو باهم. همون اردوی رقتانگیز که منو یه هفته از مدرسه جدا کرد و یه هفته بین آدمایی که دوستشون نداشتم عذابم داد؛ هرچند به رقتانگیزی اردوی سال قبلش نبود. خاطرهی خوبی ندارم از این شلوار و سویشرت، ولی وقتی خیلی سرده و میدونم این گرم ترین شلواریه که میشه تو کل کره خاکی یا حداقل تو کمد و صندوقچهی من پیدا کرد، میتونم

برچسب: i should have known better,i should have been a cowboy,i should have, نویسنده: نیکان اکبری تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 0:59

عکس آقای بِی رو گذاشتهم بکگراند که از تو آیینه نگام کنه هر بار، انگار داره میگه I used to recognize myself, it's fuy how reflections change و وقتی بیشتر خیره میشم بهش میگه *Come on, let it go، ولی، ولی معلوم تر از این وجود نداره که I’m never letting it go . ورساچه و ایفوریا رو باهم قاطی کردهم و سارا میگه "یه بوی آشنا میدی که اسمشو نمیدونم". میخزم زیر پتوش و توی لحظات گنگ و عجیب قبل از خاب/بین خاب و بیداری، بارقه های نور خورشیدو میبینم از پنجرههای پرده کنار زدهش. اشک میآد از گوشه چشم راستم و خاب خانم ظاهری رو میبینم، معلم علوم کلاس اول راهنمایی. پیر ولی زیباتر شده و توی یه جاده عربض منتهی به بیایون، ازم میخاد وقتی همه اومدن خبرش کنم. میگم باشه و میرم انار نذری پخش کنم خونه همسایهها. امیرحسین کتاب آیات و نکات دین و زندگی کنکورمو میخاد و هرچی میگردم پیداش نمیکنم و بهش میگم "هر سال یادم میره کتابامو برات نگه دارم". برمیگردم به جادهی عریض منتهی به بیابون، معلم علوم اول راهنمایی دوباره میبیندم و دوباره ازم میخاد هروقت همه اومدن خبرش کنم و این بار فامیلیشو ی

برچسب: when it's just right,when it's just right meme,when it's just too much, نویسنده: نیکان اکبری تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 0:59

بالای پله ها توی پاگرد تاریک که نیمچه نوری که از لای درِ باز اتاق میاومد داشت سعی میکرد کم کنه از تاریکیش، وایستاده بودم و به حرفاشون گوش میکردم. میدونستم باید برم پایین و ترجیح میده باشم پیشش و با مامان تنها نباشه. به مامان میگفت: "میخاستم برم سینما، حنا نبود، هیچکس دیگه ای ام باهام نیومد. تنها رفتم." تو پاگرد وایستاده بودم و غصه خوردم که نبودهم و تنها رفته سینما. داشت میگفت: "خیلی دیروقت رسیدم خونه." دوییدم از پله ها پایین و خودمو وارد گفتگو کردم: "حتمن هزار بهت زنگ زدن که چرا انقدر دیر کردی." لبخند زد به حضورم : "آره! هزار بار زنگ زدن". پرسید: "چه رنگی ام الان؟" گفتم صورتی. بعد یادم اومد که دفعه قبل آجری بوده و آجری چه فعل و انفعالاتی رو باید از سر بگذرونه تا بشه صورتی؟ اونم صورتیِ مایل به قرمزی که به هیچوجه سرخابی نیست، ماتم نیست، شفافه. رنگِ همون لاکی که امروز زد به انگشتای دستش. رنگ انار. یه کمی تیرهتر از رنگِ اون کلاهگیس فرفری که گذاشت سرش تا ازش عکس پرتره بگیرم. صورتیا خوشحالن. لباسای سفید با طرحای قرمز و سبز میپوشن و از شما میخان بند یقه شونو کراواتی ببند

برچسب: نویسنده: نیکان اکبری تاريخ: چهارشنبه 10 آذر 1395 ساعت: 0:59

صفحه بندی